عاقبت فرار از زندگی

خرید بک لینک

بعضی وقتا توی فکر کردن به آینده زیاده روی میکنم .
شاید اگر اینقدر به فکر آینده نبودم خوشحالتر زندگی میکردم .
از دوره نوجوانی به خودم سخت گرفتم و همیشه برای آینده سخت کار کردم و نتیجه اش این شد که زمان حالم فدای آینده شد .
شاید برای همینه که اینقدر از این روزها توقع دارم . ای کاش میشد برگردم به عقب و به سبک دیگری زندگی کنم .
در دوره دبیرستان به جای یادگیری زبانهای برنامه نویسی ، مانند بقیه بچه ها ، در خیابان ها و کنار دبیرستانهای دخترانه ،مشغول خوشگذرانی میشدم .
در دوره ی دانشگاه به جای کار کردن و درس خواندن در نمازخانه دانشگاه ، پدر و مادرم رو مجبور میکردم تا خرج تحصیل رو فراهم کنند و در دانشگاه مشغول شماره دادن به دخترها میشدم
بعد از تحصیل هم میرفتم در ادارات دولتی و صبح تا شب میخوردم و میخوابیدم و حقوق میگرفتم
نهایتا خانه ای اجاره میکردم ( البته با پول پدرم و پدر زنم ) و ازدواج میکردم و به جای اینکه به فکر امنیت مالی و فکری خانواده باشم به فکر خوابیدن و خوشگذرانی در جاده های شمال با رفقا می بودم
وقتی میبینم خیلیا این راه رو رفتند و الآن بهتر از من زندگی میکنند و حتی همسرشون هم ازشون راضی تر هست ، احساس حماقت میکنم .
دوستانی داشتم که حتی بعد از ازدواج از پدر و مادرشان پول تو جیبی میگرفتند.
افرادی که حتی خانه شان را هم پدر و مادر خود و یا همسرشان تامین کردند .
افرادی که نه قبل از ازدواج خود را به سختی انداختند و تعهدی داشتند و نه بعد از ازدواج .
ولی همیشه از حمایت پدر و مادر خود و همسرشان و از همه مهمتر از حمایت همسرشان برخوردار بودند .
این روزها به این فکر میکنم که سبک زندگیم رو تغییر بدم .
من از درست زندگی کردن خسته شدم .

+ نوشته شده توسط --- در جمعه سوم دی ۱۳۹۵ و ساعت 23:33 |
کتاب زندگی...

ما را در سایت کتاب زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: عاقبت,فرار,زندگی, نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:26

صفحه بندی