دوست دارم یه نامه بنویسم .
از اون نامه هایی که مردم قبل از پریدن از بلندی مینویسند
توی این نامه از کسایی که برام مهم بودند عذرخواهی کنم
پدرم ، مادرم ، فاطمه
هر چی فکر میکنم کس دیگه ای توی زندگیم نیست ، حتی خودم ، حتی خدا
احتمالا من ، نه فقط برای خودم مهم نیستم بلکه برای این سه نفر هم مهم نبودم و نیستم ، حتی خدا
بعضی وقتا هم انقدر احساس پوچی میکنم که حتی این سه نفر هم برام مهم نیستند ، حتی خدا
شاید از خدا هم باید عذخواهی کنم
شاید خدا منظورش از خلقت من ، "زندگی" بود ، نه کاری که من دارم میکنم
احتمالا پدر و مادرم منظورشون از بچه بزرگ کردن ، پرورش این جنازه متحرک نبوده
و احتمالا فاطمه هم منظورش از ازدواج با من ، خوشبخت شدن و زندگی با شاهزاده قصر رویاهاش بوده ، چه توهم فانتزی ای
منم که اختیاری توی تولدم نداشتم و بدون منظور پای نحسم رو توی این جهان نحس گذاشتم
چقدر دلم میخواد به این سوء تفاهم ها پایان بدم
بسته دیگه
من جرات پریدن ندارم .
بهتره نامه ننوشته رو پاره کنم و بشینم سر برنامه نویسیم .
کتاب زندگی...
ما را در سایت کتاب زندگی دنبال میکنید
برچسب: تفاهم,
نویسنده:
بازدید: 9
تاريخ: چهارشنبه
22 شهريور
1396 ساعت: 13:08