طبق معمول باز هم امشب بیخوابی زده به سرم
فشار زیادی رو داخل جمجمه ام حس میکنم . امیدوارم علایم سکته مغزی باشه .
امروز داخل مطب یه دکتر حضور داشتم . پرستار یه بیمار از بیماری مریضش صحبت میکرد . میگفت دیابت داره و کلیه هاشم از کار افتادند و داره با زجر زندگی میکنه . این وضع زندگی کردن رو واقعا نمیفهمم . همونطور که هدف از زندگی خودم رو نفهمیدم . قبلا اگر مشکلاتی رو در زندگیم تحمل میکردم ، همیشه امیدوار بودم که روزی همه ی این سختی ها نتیجه میده و من میتونم یک عمر با رضایت زندگی کنم . ولی چند ساله که نه امیدی دارم و نه رضایتی از زندگیم . حس میکنم تمام زندگیم بیهوده بوده و هر روزم دور باطل هست از حسرت و دلتنگی . ای کاش خدا اجازه میداد که انسانها خود زمان پایان خود را انتخاب کنند